رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

سیزده بدر 92

فعلا دوران مرخصی کوتاه مدتم رو می گذرونم. اعتراف می کنم روزهای آرومی دارم و هر چند شلوغی ها و شیطنت های آقای نی نی گاها امانم رو می بره و ولوم صدام می ره بالا و می خوام سرمو به دیوار بکوبم و خودمو از قله اورست پرتاب کنم اما این روزها رو دوست دارم . با کمی تاخیر سیزده امسال نیشابور با یک روز جلوتر بدر شد .  نیشابورو به خاطر باغ خیام دوست دارم . به خاطر تختای بالای باغ و چایی زعفرونی اش . به خاطر اشعار عمر خیام که بلند پخش می شه. به خاطر درختاش .....امسال شلوغ بود و مثل همیشه باشکوه.   ...
27 فروردين 1392

سال نو

بالاخره سال نو رسید ...بعد از اون برف سنگین آخر اسفند باز نوبت هوای گرم مشهد و صبحای سردش شد . این روزا رو دوست دارم . با این که مهمونی رفتن کلافه ام کرده و این که هر روز همه رو می بینم خل می شم . و پسرم که تمام ساعتای استراحت و تغذیه اش به هم خورده بی نهایت نحس و بداخلاق و لجباز شده و مرتب صدای گریه اش و دست و پا کوبیدنش توی مخ من و حمیده . و هزار بار ما رو به این چالش می ندازه که این فلسفه بچه داری چی بود و من که هزار بار از حمید بی طاقت ترم کاسه صبرم لبریز می شه و سر بچه شیر داد می زنم . بگذریم . همه این فشار خونای بالا و پایین و اعصاب خورد شدن ها و در کنارش نامزدی احد و تولد من و دیدن دم به دقیقه اقوام به نظر می آد که نشون می ...
11 فروردين 1392

جامعه بدوی

28/12/91 کارگر اومده خونه رو تمیز کنه ....بالاخره خونه تکونی دقیقه نودی من هم شروع شده ...اول که وارد شد چشمش افتاد به آقای نی نی و گفت که یه پسر داره که دوماه از آقای نی نی بزرگتره ...بعد هم چپ و راست شروع کرد از گل پسرش تعریف کردن. خیلی وقته که چون خودم نی نی دارم وقتی از بچه های دیگه صحبت می شه حس مادرانه ام گل می کنه و ناخودآگاه به همه بچه ها حس مادرانه پیدا می کنم . خلاصه یه مدت که گذشت کارگره موبایلشو در آورد و گفت بیا فیلم پسرمو ببین...یه پسر با موهای طلایی فرخورده و با نمک بود که با اشتیاق بهش نگاه کردم ولی از ادامه فیلم خشکم زد . موضوع این بود که یه مرغ بخت برگشته رو دادن بغل پسرک. اون هم محکم مرغو فشار داد . مرغ سرو صدا می کرد...
5 فروردين 1392

کفش

سلام سال نو مبارک .چون وقت نشد اون ور سال چند تا خاطره بنویسم اول از اونا شروع می کنم بعد هم ادامه تبریکات.... 24/12/91 رفتیم با آقای نی نی واسه من کفش بخریم. یه صندل برداشتم و یه کفش راحت اداری. حمید هم یه کفش پسندید که به نظرم کمی زمخت و بزرگ بود . من هم یه کفش دیگه واسه حمید پسندیدم . حمید کفش خودشو ترجیح میداد . منم باهاش چک و چونه می زدم که کفش انتخاب من مدرن تره و ظرافت بهتری داره . اون هم به راحتی کفش فکر می کرد و احتمالا قیمتش و نوع دوخت انتخاب خودشو بهتر می دونست . خلاصه گرم انتخاب کفش بودیم. آقای نی نی هم داشت به ما نگاه می کرد و احتمالا داشت کشف می کرد که اینجا یه فروشگاهه و می شه توش کفش انتخاب کرد و ...وس...
5 فروردين 1392
1